تبليغاتX
دلواپسی های یک مرد

دلواپسی های یک مرد

از من پذیرا باش نقدی اتفاقی را

 

ادبیات، شعر، غزل، گنجشک های پائیز و .... اینها فقط کلمه نیستند

 بلکه پنجره هایی هستند که هر کدام دنیای شگفت انگیزی را به روی

 مخاطبان خویش باز می کنند. شعر آن هم از نوع غزل از ابتدای حیات

 ادب فارسی شاعرانی بزرگ را به ما معرفی کرده است. غزل فقط یک

 قالب نیست، بلکه هویت و شخصیت شعر فارسی است. غزل هایی که

 گنجشک های پائیز برای ما به ارمغان آورده اند  گوشه ایی از همین

 هویت ادبی است. مجموعه ایی که دربرگیرنده سی و سه غزل از

 شاعر جوان روزگارمان خانم اعظم سعادتمند است. غزل هایی دوست

 داشتنی با لحظاتی لذت بخش، اگرچه شاید فراز و نشیب های این

 مجموعه کمی بحث برانگیز باشد ولی باید یادمان باشد که قله های بلند

 و با شکوه تنها در دشت های پهناور چشم ها را خیره می کند و گاهی

 چند بیت درخشان در یک غزل و یا چند غزل درخشان در یک

 مجموعه مخاطب را به تحسین وا می دارد. همانگونه که شاعر

 گنجشک های پائیز می گوید :


چون قله های برفی البرز باشم و

بر سبزه زار دامنه ها برتری کنیم


قبل از اینکه در مورد شعرهای مجموعه حرفی بزنیم یادآوری یک نکته


 لازم است  آن هم ویرایش هر نوشته ای است که در این مجموعه کمی


 با سهل انگاری رو به رو شده است. نشانه های ویراستاری شاید به


 لذت مخاطب کمک بیشتری کند.


همانطور که اشاره شد این مجموعه همراه با فراز و نشیب هایی است..

 غزل هایی که با دارا بودن کشف ها و تصاویر تازه هوای تازه ای را

 در کالبد مجموعه دمیده اند. نگاه دخترانه ، زنانه و مادرانه، نگاه ویژه

 ای است که اندیشه غالب این مجموعه می تواند باشد. اشاره های

 ظریفی که پیش از این کمتر با آن رو به رو بوده ایم.


چه مادرانه به این نو عروس می نگری


چگونه دل بکنم از تو خانه پدری


به قهر می روم و آشتی نخواهم کرد


مگر که باز برایم عروسکی بخری


به دستپاچگی ام زیرکانه می خندند


زنان با خبر از شیوه های عشوه گری

 

و یا در غزلی دیگر می خوانیم :


دلم راضی نشد از خواب خوش بیدارشان سازم


اگر هرگز به دنیا کودکانم را نیاوردم

 

که دغدغه های مادرانه به صورت اعجاب آوری بیان شده اند و قابل ستایش اند.

هرکجا  که شاعر به فضاهای این چنینی نزدیک شده  تصاویری بدیع

 آفریده است و حرف های ناگفته خودش را زده است :


عروسکی که دلم را گرفته بود به بازی


قبول می کند آیا دوباره مادری ام را


رندانگی های شاعر در این مجموعه کم نیست، مثلا در بیت :


 بنای واژه هایم بر سرم آوار شد اما


 بنا دارم بسازم بر همین ویرانه باروها


ایهامی که در ابتدای مصرع دوم از ترکیب " بنا دارم "  به ذهن متبلور

 می شود و رندانه کلمه بنا را در متن جا می دهد نشان از شناخت

 شاعر از ظرفیت کلمات می باشد اگرچه اگر در مصراع اول کلمه بنا

 نمی آمد زیبایی این ایهام تناسب دو چندان می شد.


در بیت : شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار


            این بیت های درهم هندی عراقی را

 

در لایه دوم بیت، سه دوره شکوهمند از تاریخ ادبیات فارسی با بیان

 خاصی نشان داده شده است. در غزل هفت که با قافیه ای دشوار و مرد

 افکن روبه رو هستیم باید به شاعر بخاطر توانایی اش تبریک گفت. در

 این غزل می خوانیم :


 

شنیدنی است کشیشی که اعتراف کند


شنیدنی تر از آن اعتراف راهبه ها

 

که کشف شاعرانه ای است ولی شاید به دلایلی مخاطب با این بیت

 همزاد پنداری نکند چون از هویت ایرانی اسلامی ما نشأت نگرفته و

 دغدغه های شاعران جوان ما جز این می باشد. همانطور که ماجرای

 صلیب و سیب از فرهنگ ما نشأت نگرفته است.

 

در غزل بیست و هفت که دارای عاطفه روح بخشی است باید به سست

 بودن ردیف که به راحتی می توان آنرا تغییر داد و شاید فقط در یکی

 دو بیت جا  افتاده است نیز اشاره ای کرد. اما چند غزل هم نقش خنثی

 در مجموعه دارند که بودن یا نبودنشان فرقی نمی کرد و حرفی برای

 گفتن نداشتند. ابیاتی نیز با داشتن لغزشهای معنایی و زبانی آنگونه که

 باید و شاید به مخاطب مجال لذت نمی دهند. برای مثال چند نمونه از

 بیت هایی از این دست را مرور می کنیم .

در بیت اخر غزل 1 شاعر می گوید : زنی است تلخ تر از طعم قهوه

 قجری  که با وجود کلمه تلخ باید فکری به حال کلمه طعم که ظاهراً

 رای پر کردن وزن آمده کرد. یا در بیت 2 غزل چهار، مضاف 

و مضاف الیه را جمع بسته که در دستور نگارشی پارسی جمع بستن

 مضاف الیه مرسوم است و شاید به جای اندیشه های پستوها، اندیشه ی

 پستوها درست باشد. در مطلع غزل شش برای شعر صفت " تر "

  انتخاب شده که در بیت هیچ جایگاهی برای آن تعریف نشده و هیچ

 ارتباطی با کلمات دیگر ندارد. نکته دیگری که در چند جای مجموعه

 به چشم می آید استفاده از ترکیب " فریاد کشیدن " است که سابقه

 طولانی در شعر فارسی ندارد و ترکیب " فریاد زدن "  که با سنت

 های ادبی ما همخوانی بیشتری دارد شاید جایگزین بهتری برای فریاد

 کشیدن است. برای مثال در بیت :


یک عشق بی ملاحظه چون تیغ بر گلوست


فریاد اگر نمی کشم از ترس آبروست


با استفاده از ترکیب " فریاد زدن " هم به سلامت زبانی بیت توجه 

می شود و هم در این ترکیب کلمه " زن " به ذهن متبادر می شود که به

 مفهوم بیت که یک زن از ترس آبرویش فریاد نمی زند است کمک

 شایانی می کند.


در غزل هجده شاعر تکلیفش را با زبان مشخص نکرده و از دو ترکیب

 " من را " و " مرا " استفاده کرده که ظاهراً " مرا " در غزل دلنشین

 تر است. این سطرها تنها گوشه ای از لحظات شیرین و گاه بحث

 برانگیز گنجشک های پائیز سروده خانم اعظم سعادتمند بود. برای

 شاعرش شعرهای بهتر و فردایی شاعرانه آرزو می کنم .

 

                                                                                                            علی اصغر شیری 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:34 توسط علی اصغر شیری|

در پای ترمه‌های عزا گریه می‌کنی

بانو! بلا به دور، چرا گریه می‌کنی؟

ابری است خانه، یکسره باران گرفته است

تا روبروی آینه‌ها گریه می‌کنی

گلدان پشت پنجره می‌گفت با نسیم

یا خیره‌ای به پنجره، یا گریه می‌کنی!

از جزرومد چشم تو جریان گرفته رود

دریاست چشم‌های تو تا گریه می‌کنی

بر گونه‌های خیس تو جاری است آسمان

باران بهانه است، چرا گریه می‌کنی؟

حیف‌اند اشک‌های تو، دیگر سر مزار 

این‌گونه دل‌شکسته نیا، گریه می‌کنی!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:52 توسط علی اصغر شیری|

سلام

یه غزل قدیمی که با همه خاطره هاش دوسش دارم


 

گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد

نسیم ترکمن‌صحرا فقط بوی تو را می‌داد

تو با چشمان خونریزت اگر آشوب می‌کردی

به دنبالت قشون ترکمن‌ها راه می‌افتاد

خروش مادیان‌ها دشت را در خویش می‌رقصاند

خروش مادیان‌ها بود و هِی فریاد... هِی فریاد...

مسیر کوچ را گم کرده‌ام در چشم‌های تو

نگاهت می‌برد این ایلیاتی را به عشق‌آباد

جنون صحرا به صحرا می­برد با خود مرا، چون عشق

جنون صحرا به صحرا می­برد، تا هر چه باداباد...

طنین نام تو پیچیده در آواز کولی‌ها

مگر آوازهای بومی‌ام را می‌برم از یاد!؟

کنار آتش این کولیان با من شبی سر کن

اگر چه فال تو خاکسترم را می‌دهد بر باد...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 7:30 توسط علی اصغر شیری|


آه قارداش

آه اصغریم

آخ یولداش...

نه لر یازیرسان 

نه دن دردیمی دئشیرسن؟

آه کیشی!

آه اوغلان

آخ شاعیر!


ائله بیر اوره ییمدن یازیرسان

گاهدان فیکیرله شیریم بئلکه شاعیر اولماسایدیم

کیمسه منی چول ایشینه ده آپارمازدی

و بئله لیکله بیز یازیق آداملار

شاعیرلیکدن شیرین آجی بیر شی وارمی هیم؟؟

دوست 

دوست 

دوست

شاعیرسن سن و بوندان سورا بیر آیری شئیی باشا دوشمورم کی.


یاز و اورکلری آپار



قارداش وحید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه برادر کوچکم!

آه اصغرم!

آخ دوست من ...

چه ها می نویسی

چرا دردهایم را تازه می کنی

آه مرد!

آه پسر!

آه شاعر!

انگار در قلبم می نویسی

گاهی با خودم فکر می کنم اگر شاعر نمی شدم

کسی مرا برای کار در مزرعه هم نمی برد

اینگونه ما انسان های ناگزیر

از شاعری چیزی به جز معجون "تلخ-شیرین" داریم؟

دوست

دوست

دوست

تو شاعری و غیر از این هیچ چیز را باور نمی کنم

بنویس و دل ها را از آن خود کن

 

برادرت وحید

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:37 توسط علی اصغر شیری|


آخرين مطالب
» از من پذیرا باش نقدی اتفاقی را
» در پای ترمه‌های عزا گریه می‌کنی
» گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد
» نامه وحید طلعت
» کافه ها شاعران بی دردند
» بایاتی
» شعر علوی
» بدون شرح
» مثل زبان مادری ام
» در دفترم دوباره به پا کن شراره ای

Design By : Pichak